و برای آن دسته که می اندیشند

!...  هست:D و :d تفاوت های زیادی بین


شونزده+1 آذر
دوری,کیلومتر ها با مرکز وقایع فاصله داری. به مونیتور چشم می دوزی.به هر خبری که بتونه احساسی از تو بازی بودن در تو ایجاد کنه.اسوشیتد پرس,بی بی سی,فیس بوک

عکسای خبری تبدیل شدن به آلبوم عکس دوستات.کسایی که خیلی وقته ندیدیشون,ازشون خبر نداری.می بینی اِه ه ه...موهاشو کوتاه کرده ,مانتویی پوشیده که تا حالا ندیده بودی,سبیل گذاشته,دستکش دستش کرده .دقیق که میشی میبینی خیلیاشونو میشناسی.بیشتر که دقت میکنی با خیلیاشون تو همین عکسا آشنا شدی؛تو بحثا،تو خیابون,تو فیلما,تو یوتوب،تو فلا ن گروپ حمایت از فلان کس و اعتراض به فلان کار
یه آن میبینی که انگار همه همو می شناسیم که بعد از این روزا ،همه ی آدما تو هر دانشگاهی هم کلاسی ما شدن.دستای مشت شده شون رو که میبینی فکر میکنی که اگه کیلومتر ها دوری؛هم محله ایت,هم بازیت,هم کلاسی دبستانت ,اون وسط هستن و دارن یه کاری می کنن
فکر میکنی که بعد از این جریانات,یادت اومد که یه عده ی دیگه ای مثل تو خسته ,گیج ,خسته ,آشفته,خسته ,عصبانی ,خسته, جون به لب رسیده هستند و تو تنها نیستی

ترس تو لایه لایه ی وجودت نفوذ میکنه که اگه این همبازی بچگی,چت فرند دوران راهنمایی,هم کلاسی دوران دبیرستان ,وبلاگ نویس فعلی رو بگیرن ؛چی گار می خوای بکنی .کجا می خوای بری ...به کی می خوای بگی .ترس تو لایه لایه ی وجود نفوذ میکنه که همه چیز می تونه خیلی ترسناک تر باشه .خیلی بد تر.که چاه "بد" عمیق تر از این حرفاس که به این زودیا پر بشه
که این روزا که این جور با ترس و وحشت میگذره بیست سالگی من و توئه
و
این دانشگاهی که امروز کم از میدون جنگ نداره ؛جایی ه که ده ها دوست و آشنای تو توش درس می خونن.و همین دوست و آشنا
های تو هستن که الان سربازای خط مقدم شدن

+
+


حماقت
 
حماقت مگر چیست؟

کلی تلاش میکنی/کلی تلاش می کنن که بفهمی چیزی احمقانه است.دیدگاهی/باوری/برخورد تو/برخورد کسی
دیگه/روندی/مسیری/آرمانی

قبول نمی کنی...نمی فهمی .که اگر بفهمی که دیگه حماقت نیست...حماقت، کار احمقانه ایست که فاعل نه تنها که نمیخواد احمقانگی کارش رو باور کنه که در اهتمام به این "چیز" احمقانه از هیچ تلاشی هم فروگذار نمیکنه

زمان باید بگذرد،تا روزی،بدون هرگونه تلاشی بفهمی چه قدر کارت احمقانه بوده و تو نمی خواستی باور کنی...یه روز که همین جوری نشستی ,پاتو انداختی رو پات و هیچ کار خاصی نمیکنی ؛کل جریان در عرض 3-2 ثانیه از جلو چشمات بگذره و تو ببینی چیزی که عمرتو گذاشتی بابتش ...له کردی خودت رو به خاطرش،احمقانه بوده


حماقت مگر چیست؟
اهتمام به عملی احمقانه ،بدون دیدن وجه احمقانگی آن



حماقت کردم که خواستم برا چیزی که از هیچ منطقی پیروی نمی کرد ,فرمول ریاضی بنو
یسم


همکار
 از دانشگاه میام بیرون.کتاب جلد گالینگور سنگینی دستمه که بزرگ،طلاکوب روش نوشته :سازه های فولادی
به خودم فحش میدم که به خاطر نیم صفحه مجبور شدم چیز به این سنگینی رو بزنم زیر بغلم ببرم دانشگاه.به میرقادری بیشتر فحش می دم که یه همچین کتابی نوشته و تازه این مرثیه دو جلد دیگه هم ادامه داره.
از کنار ساختمون در حال ساختی رد میشم .از معدود بنا هایی که تو تبریز، به جای بتن آرمه داره اسکلت فلز ساخته میشه. کنجکاو نگاه میکنم,سعی میکنم ذخیره ی نه چندان زیاد دانش فولادیم رو محکی علمی بزنم.شماره تیری,شکل مقطعی,نوع جوشی...هر چیز امیدوار کننده ای که حاکی از درکی هر چند کم ،از یه درس سه واحدی باشه
جوشکار,پسر جوونیه.فاصله اش ازم زیاد نیست.از جلوش که رد می شم دست از کار میکشه و نگاه میکنه.چند ثایه ای مکث میکنه .رو کتاب دقیق میشه.5-4 متر که ازش دور میشم داد میزنه
!!!..."چه طوری همکار؟"


به نظر شما اگه من این کی-بورد فراسو که موقع تایپ صدای تق-تق خوبی میده از سایت بلند کنم و به جاش کی-بورد بنجل ِ کامپکتِ یو-اس-بی ه متالیکم رو به دانشکده عمران هدیه کنم,کسی ناراحت میشه؟
کسی میفهمه؟
پرسیدم:چه خبر؟گفت :هیچی ,مثل همیشه...می گذره دیگه
.
.
.
و در یکی از این روز ها که مثل همیشه است ،خبر می رسد که ازدواج کرده
و من در عجب می مانم که ازدواج,چه مسئله ی ساده ،یکنواخت ,آنی و جز "مثل همیشه های زندگی ای" است
.
...اما من میدانم که وقتی او ازدواج کرد،هیچ چیز مثل همیشه نخواهد بود
احساسی که ما از حضور افراد در زندگی خود داریم،به آسانی قابل جایگزینیست.با کمی تلاش و اندکی صبر فرد(افراد) دیگری موجب بر انگیختن همان احساس(ات) خواه(ن)د شد...این "خود"ِ افراد هستند که هیچ وقت،به هیچ نحو قابل جایگزینی نیستند...و این قسمت تراژیک داستان است
هر کدوم تو یه دستشون یه چیزبرگره و با دست آزادشون دستای همو گرفتن. روی همبرگرا پر سس دو رنگه.دختر به نون ساندویچ گاز عمیقی می زنه.سس به همراه قسمت جالبی از مخلفات بیرون می ریزه. دختر دست پسر رو ول می کنه تا محتویات بیرون ریخته شده رو با دو دست جمع کنه و سر جاش هل بده.کاهو و پنیر رو بر میگردونه سر جاش تو نون.یه آن می خواد انگشتاشو لیس بزنه که بعد منصرف می شه و با دستمال کاغذی پاک می کندشون.یادش می ره دستشو به زیر دست پسر رو میز منتقل کنه .با دو دست ساندویچ رو می گیره و از تسلطی که بر چیز برگرش پیدا کرده , رضایتمندانه لبخند می زنه.
پسر ,خوردن چیز برگر رو ول میکنه .چند ثانیه دختر رو نگاه می کنه بعد میگه:یه دستی بخورش.مهم نیس بریزه رو میز یا کثیف شه...میخوام دستت رو بگیرم...

 هیوا-تجریش
پنجشنبه


سوال
چرا عکس رو جلد کتابای ترجمه شده رو عوض می کنن؟
چرا طرح اورجینال کتاب اصلی رو نگه نمی دارن؟
.بیست,تمام
بیست و هشت مرداد هزار و سیصد و هشتاد و هشت